کرشمه در کرشمه
خُرده های دلم را در سطل خاکروبه ریختم عاقبت زبان نفهمی همین است ! دیگر حنایت رنگی ندارد آنقدر مشت هایت را بدروغ بستی که باز کردنش کودکان را هم به خنده وا می دارد ومن مشرقی تراز گیسوی افشان بادم که هر غروب موهایش را جمع می کند تا تاریکی را بخانه برد اما شرقی ترین زن دیار مهر هنوز دلش آفتابی است وعاشق ! به چشمانم نگاه کن که چگونه به رخ می کشد مشرق زمین را ! ! شبی که باران ، اشکهایم را به زلالی شبنم سپرد برگهای خشکیده مرا به واپس گرایی متهم کردند ودر پستوی سرد خاک مرا بر جا گذاشتند پس کی برای رهایی ام می آئی؟! می ترسم دیر شود ! روز مره گی های تنهایی ام را، بی هیچ بهانه ورق می زنم شاید در ته مانده ی خاطرات پوسیده ام نشانی از تو بیابم آنگاه که احساس واژه می شود درون ذهن بیمارم تو قلمی بردار وخط خطی کن حرفهای تبدارم برای مُردن بهانه می خواهم برای سکوت هم بهانه می خواهم مُردن سکوتم را بهانه می کند ! پس میمیرم بی بهانه در سکوت!! "من گریه ایی خاموشم " که تنهایی ام را با غربت اشکهایم تقسیم کرده ام! درد امانم را می برد امّا لبهایم را می گزم واشکم را فرو می خورم تو نباید دردم و ضعف چشمانم را ببینی! هرگز ! دیروز پشت پنجره آرزوهایم دیدمت سبدی از نداشته هایت را موقّرانه با خود می بردی قدم هایت را زن کولی برایم فال گرفت او گفت که می آیی در شبی که ماه کامل می باشد و آیا با آمدنت ؟ حدیث تکامل با اعداد روزهای دوریت به مسالمت خواهند رسید؟ قافیه هارا باختیم ، آندم که ردیف مان را از دست دادیم !
تو در من طلوع می کنی ومن غروب غمهایم را بدست باد می سپارم اما ناگهان نیامده باز می گردی! چرا ؟! من زخم خورده کهنه زخم های روزگارم تنم هنوز بوی خون مردگی های روز های رفته را می دهد مواظب باش بیماری ام مُسری است !
وقتی که باد می وزد شبیه تو می شوم وُ ،دروغ هایم به هوای دیدنت " پر "می گیرند وای..... دردم را دوباره سانسور کردی و با خودکار قرمز بیرحمانه خط زدی یادم بینداز برایت یک گرم انصاف بخرم ! من امروز واژه های عاشقانه ات را به بازار بردم به قیمت یک پول سیاه هم نخریدند سکّه هایت هم عزیزم دورو بود و تقّلبی !! پیراهن آبی آسمان را به اندازه آرزوهایم برایت دوختم ستاره های شب های تارم را دکمه پیراهنت کردم امّا ...امّا نپوشیده به زباله دانی دلت انداختی چرا ؟! ومن همیشه..... به انتظار افتادن سیبی از درخت چشمانت نشسته ام مهمانم می کنی ؟! من به اندازه ی بیزاری تو و به اندازه بی تابی خود یا به اندازه ی هر شعر و غزل وبه اندازه بی مهری تو دلتنگم "بخدا دلتنگم" "فردا" را "دیروز" رفتم پاهایم تاول زد ضجّه اش را می شنوی کمی گوش کن..... صدای دلتنگی ام را نشینده وداع کرد احساسم را! نمیدانم چرا ؟؟! با شمع نیم سوزی که از گریستن به تنگ آمده در هیچستان "خود "سرگردانیم و نبودهای بی بود مان را فریاد می کنیم وای از این دنیای بی عاطفه ..............! ساعتم دوباره زنگ خطر را نواخت چقدر گوش این ساعت تیز است صدای پای نا..........................خوب را می شناسد دستانم را به قامت شب برای دزدیدن ستاره ایی دوخته ام می خواهم لباسم ستاره دار باشد تا برق و جلایش کورت کند چشمانم را هم به جنگل برده ام زیرا وحوش همیشه برنده اند اصلا راز بقا یعنی همین! دلم را نگفتم !آه ....فراموش کردم دلم را در کلاس امواج بی امان و بی رحم دریا ثبت نام کردم دلم نه دریایی است و نه من دیگر دریا دلم ! دلم دیگر آن دل نیست از تکرار هم بیزارم شنیدم که مهربانی هم در بازار بورس خریدار ندارد اَه .....امان از بورس بازی ! حالم بهم می خورد ................. مُرد! امروز... برای عروسکی بودن خودم و....... یک کاسه اشک به دریای خشک کنار جویبار خانه ام هدیه کردم امّا بیشتر گریه کردم چون من عروسک بودن را دوست دارم این آینه لعنتی هم مدام مرا تشویق می کند به ............... اصلا بهتر است نگویم....! امروز چین های آینه اتاقم را جویدم ....! من دیگر تمام شدم ! باور ندارید؟! آگهی ترحیم قلبم را در تمام شهر کوبیده یا زده اند چه فرقی می کند کوبش یا زدن؟! من به تک تک شعرهایم می خندم باورشان شده که می توانند فریبنده باشند امّا من با خطّی درشت برایشان نوشتم " در اشتباهید " تو دروغ می شوی در رگ و پِی من....! وجریان خون را در قلبم گمراه می کنی امّا بازی را همیشه باخته ایی! باور نداری ؟ در آینه چشمان بی فروغم نگاه کن ....! وقتی قورباغه ی باغ همسایه ابو عطا می خوانْد! تو بر زخمه ی تارِ دل من" سیاه زخم" نواختی! سکوتم را در همهمه ی بادهای سیاه شکستم تا ناله ای دردناک جدایی را بهمراه زوزه ی باد؛ گوش جانت را بیازارد ! اگر ......گوشی برای شنیدن داشته باشی !؟ من در تو بارور می شوم وتو ناباوریت را تن پوش الفبای باورهایم می کنی! وخود در معمّای لاینحلِّ خویش مبهوت ! امّا هنوز آدرس آدم شویی را نیافته ام !؟ من نوشتم که بخند ! خنده خندید و کمی بعد گریست من نوشتم زندگی را زنده ام؛ زندگی گفتا عجب ساده دلی ! من نوشتم شعر من فریاد دارد زندگی ! زندگی خندید : دیریســــــــــــــــت مرده ای ! مثل باد سهمگینی آمدی و مرا با خود بردی! یادم نیست تیک تیک ساعت وقت را خبر می داد یا بی وقتی را !! هرچه بود مهم نبود راستی از کجا و اینقدر نسجیده پریدی میان قلبم ؟ پا برهنه !! آخ ............شانه هایم برای حمل این همه رنج ضیعف است کاش بار کش دیگری می یافتی ؟! به ماهی های قرمز تنگ بلوری خانه ی دلم فرمان رهایی دادم امّا ماهی ها گفتند: ما آزادیم فقط غصّه دار توایم که اینگونه در بندی ! محبّت را در باغچه ی خانه کاشتم گل نداد ! از بهار گله کردم پوزخندی زد وگفت : "کویر" محبّت را نمی داند باغچه خانه ات را دوباره "هرس" کن ! چشمان تو دیوان شعرم است ببین؛ گریه هایم برایت می خندند و واژه ها برای نوازشت شیرین زبانی می کنند با تو اَم ؛ کمی نگاهم کن برای مُردن بهانه می خواهم برای سکوت هم بهانه می خواهم سکوتم ، مردن را بهانه می کند ! پس میمیرم بی بهانه در سکوت!! من به لجبازی های تو مُهر نمی دانم ها زده ام وزخم زبانت را به کتاب های که هدیه ام داده ایی می بخشم کاش مثل سطور کتابت مهربان بودی شعرهایم را وصله پینه می کنم تا مبادا کهنگی و بیرنگی اش آزارت دهد امّا برای تو فرقی هم می کند؟! شعر سپید و یا سیاه را همیشه خاکستری می بینی! صدای دلتنگی ام را نشینده وداع کردی احساسم را! چرا ؟؟! با شمع نیم سوزی که از گریستن به تنگ آمده در هیچستان "خود "سرگردانیم و نبودهای بی بود مان را فریاد می کنیم وای از این دنیای بی عاطفه ..............! ساعتم دوباره زنگ خطر را نواخت چقدر گوش این ساعت تیز است صدای پای نا..........................خوب را می شناسد مرا نخند! که خنده هایم دیگر مهماندار خوبی نیستند گریه هایت را هم فردا به دیروز خواهم سپرد محض خدا تا تلخی روی و چین پیشانی ات مرا نکشته راهت را کج کن طوطی صفتان دم در منتظر هستند توبره هاشان هم پُراز تعریف و تملّق است خَر هم برایت بار بسته اند بپر عزیزم دیر می شود ! متانتم در امواج تهمت های ناروا خفه ام می کند چقدر خاموشی کنم جوش آورده ام مگذار این دیگ داغ سر برود که تار و پودت را می سوزاند دیگر حنایت رنگی ندارد آنقدر مشت هایت را بدروغ بستی که باز کردنش کودکان را هم به خنده وا می دارد ومن مشرقی تراز گیسوی افشان بادم که هر غروب موهایش را جمع می کند تا تاریکی را بخانه برد اما شرقی ترین زن دیار مهر هنوز دلش آفتابی است وعاشق ! به چشمانم نگاه کن که چگونه به رخ می کشد مشرق زمین را ! ! روز مره گی های تنهایی ام را، بی هیچ بهانه ورق می زنم شاید در ته مانده ی خاطرات پوسیده ام نشانی از تو بیابم شبی که باران ، اشکهایم را به زلالی شبنم سپرد برگهای خشکیده مرا به واپس گرایی متهم کردند ودر پستوی سرد خاک مرا بر جا گذاشتند پس کی برای رهایی ام می آئی؟! می ترسم دیر شود ! شب ها خوابهایم طلایی می شود وقصّه هایم بوی دختر شاه پریان می گیرد اما ناگهان سیاهی قلب تو همه چیز را خراب می کند لطفا کمی آنطرفتر سفره ات را پهن کن بگذار نور هم به اینجا برسد! مرا در کویر سینه ی خود حبس کرده ایی ؟ دستانم را بسته ایی وپاهایم را به زنجیر کشیده ایی ؟ روزی که از بند تو رها شوم شبها را روز خواهم ساخت باور نداری ؟ فردا ها را منتظر باش عزیزم !
شاعری بهتر است شاعری را وداع کنم شاید دوران سیاهی شعر یا شعورم رو به آغاز است شاید روزی" قیسی "هم در طالع من پیداشد که نوشته هایم را پردازش کند وبار اشعارم را بدوش بکشد ومرا بخواند به دیوان شاعران شاعر! پس میروم تا غذایم نسوخته ! شعرم که می سوزاند! لااقل غذای سوخته را بخورد شان ندهم! سراب وچه سخت است در این دام اگر ها ماندن ! که سئوال است و سراب ؟.. نه جوابی ، نه امیدی همه وهم است وخیال ! وخدایی که مرا می نگرد ومن از آینه ی عبرت خویش به هیاهوی خود گمشده در دام سراب شعر تنهایی دِهشَت زده ام می خوانم وبه آن رفته وغارتگر دل حرف نا گفته ام این است: چرا؟! استعاذه پشت پرچین هیاهوی تنی پر ز گناه دختری سر به گریبان ز شب بی فردا جغد شب از غم رسوایی او می نالید باد در کوی گناه زوزه کشان می غرید آسمان مانده ز هُرم هوس نا مردی، ناله را می گریید دخترک دامن رسوایی شب های تنش را می چید **** سینه اش درد هوا سرد ،که او را می برد؟ قلب زخمی و تن آلوده ی خود را می برد گوهر مُشته به خاکش به بهای دَم و دود پدرش .........!؟ آرزوهای فنا گشته ی خود را می برد نعش می برد وجود تهی از عاطفه ها را می برد داروی مادر پیرش ......!؟ قلب زخمی و تن مرده ی خود را می برد نعش می برد خود گم شده اش را می برد شیون و مرگ غرورش به بهای دگری را می برد .............به بهای دگری .......................... را می برد!! زن همسایه همه از مرگ اقاقی گفتند همه در سوک گل مریم عشق در سکوت ثانیه ها را خواندند شاپرک خنده زد و گوشه ی ایوان خدا خوابش برد زن همسایه ی دیروزی ما، با گل قاصدک خشک نگاهش خندید انتظار لب پر خنده ی مردی شاید ! انتظار یه بغل نان و کمی عشق کنار بشقاب مرد شبگرد خیابان خدا هم نالید سگ ولگرد زرنگ ، تکّه نانش قاپید زن کنار کوچه ، لقمه ها را می چید بوق یک صاعقه ی شیک گناه! هی....... خانم ؛ هم نمک داریم و هم نان و کمی شاید عشق مرحمت کن مارا ، که هوا بس سرد است خانه ام هم بالاست جیب هامان بخدا پر شده از حقّ النّاس پدرم یک آقاست ، خود من هم زاده یک دمی با ما باش اعتبارم ریشم ، اعتمادم تسبیح نان و عشقت با ما پس بفرما ، که هوا بس سرد است زن همسایه ی دیروزی ما ....... ای خدایا !چه هوا نامرد است! ------ لقمه چیدن =گدایی کردن انتظار در برزخ خیال ،دروادی کلام در انتظار نگاه و انتظار تنفس در هوای تو دیار تو چشم بــــــــراه خواهم ماند من سفر خواهـــــــــــــــم کرد به سرزمین مهر ، برای دیدارت! و ترا برای قلبم خواستگاری خواهم کرد شاید ،شاید سهم من شوی آنگاه قلـــــــــــمت ،احساســــــــــــت ،شــــــــــــــعرت بوسه باران خواهم کرد با تـــــــــــــو تا وقت مـــــــــــرگ می مانم روحم را بتو تسلیم خواهم کرد می دانم بتو خواهم رسید می دانـــــــــــــم آمدم! چرا صبح نمی شود؟ روحم گرد و غبار گرفته چرا باد نمی وزد خدایا من کجای این قافیه قرار دارم دلم برای لا لایی تو مادر ؛تنگ است اَه.............باز زیر لب تکرار می کند ..... فراموشش کن!! و این شعر کذایی را رها کن سر درد های مزمن آزارش می دهد باز این سرفه ها عذابش می دهد او ناله را کم آورده است در ،روی پاشنه نا خشنود ی می گرید ومن در کمین دیداری هستم امروز را برای دیروز خندیدم شاید فردا باید گریه کنم امّا من گریستن را دوست ندارم باید بروم شاید بتوانم چند گرم خنده را بخرم برای پرتاب شدن همراه می خواهم ، تو با من می آیی ؟ سردم است گرمی دستت نیازم برودت ، نابسامانی ، ترس از رسوایی ابهام گیسوی پر پیچ و خم آینده وای .... لعنت به این کلمات نا هنجار ،رهایم کنید من کودکی ام را می خواهم مادر .. مادر آغوشت را نیازم نوازشم می کنی ؟ آمدم ،این بار راست می گویم اشک هایم را با گوشه چادرت پاک می کنی؟ عِطر آغوشت را می خواهم این بار راست می گویم آمدم که بمانم ! به دختر نداشته ام .... دخترم امروزِ من، فردا مباد خوابِ من ، تعبیر فردای تو باد شب به امید گلِ فردا و فرداها ی شاد ارمغانی بر تو باد دخترم : عشق را با عشق معنا کردن از آنِ تو باد پاکی و زیبایی گل های وحشی شوق زیبای دمیدن در پگاه زندگی رقص زیبای پریّان در خیال پرنیان نوشِ تو باد ! دخترم امروزِ من فردا مباد! خوابِ من ، تعبیر فردای تو باد ! کوچه همه در گیر خودند و همه در خود ها گم !! چه کسی ما را یافت؟ چه کسی چشم براه می ماند چه کسی غصّه ی غم های مرا کم دارد غم بی مهری دل های یخی غم این کوچه ی بُن بستِ گِلی کوچه هارا همه شب غسل اشک خواهم داد کوچه هارا به قدم های دلم خواهم خواند باز آن پیر زن کوچه ی رسوایی چه دل تنگ من است آی ......دوره گرد........ نام مرا جار نزن ای خدا را تو قسم بر در و دیوار نزن پچ پچ و همهمه ایی می آید چه کسی نام مرا می خواند چه کسی گفت که من؟! پشت دیوار هزاران سخن خاک شده انتظارت هستم چه کسی نام مرا ! بر تن و پیکره ی زخمی تو نقش زده چه کسی نام مرا می خواند ؟! چه کسی ؟! بی تو ؟ با تو ! بی تو خواب چشم ترم آزرده بی تو من تا دل ِ مهتاب خدا هم رفته بی تو از عشق سخن گفتن و گل ها چیدن بی تو شبرو شدن از کوچه و پس کوچه ی غم ها رفتن باتو امّا همه دنیا ی من از عِطر و گل و ریحان است با تو من مثل پرستو ی بهار باتو همراه چکاوک شدنم می آید باتو من موی پریشان کنم و سرخی لب از گلها با تو نرگس ز دوجشمم خجل آید ، برود با تو رقصم به در و دشت چو آهوی جوان با تو من ماهی دریا ی پریشان بشوم با تو من ،ماه شوم ، زیبارو ! با تو لیلی شوم و لاله ی دشت با تو من ،من شوم و سرخیِّ خون با تو شیرازم و شور با تو مستیِّ شراب،آتشم، داغم و لبریزْ از عشق با تو شعری ازبهار ؟! با تومن تو هر دم من بهاررررررررررررررر ..... ؟! توندیدی؟! تو چه رمزی و چه رازی ؟ تو به زیبایـــــی یک خواب و خیالـــــی تو طبیبـــــــی ،تو حبیبــــــی، تو خود جانـــــــم و جانــــــــــــی
تو فرازی، تو نشیبی، تو همه عالم و هُویی بگمانم ، تو همان خالق مایی!! من نــــــــــــــیازم به تو و آن دل شوریده و مستــــــــــــت به خدایـــم زِ تو گفتـــــم که منم دربدر کوی غریبان که شدم دربدر از خانه و یاران تو شکستی همه ی بود و نبودم تو ندیــــدی وگذشتــــی که ز حرمان چه کشیدم
تو گذشتی و شکستی و ندیدی ؟؟؟؟ !
تو چه آسان بریدی و شکستی !! همه ی عهد و وفایــــت! همه ی مهر و صفایــت ! تو رفتی که نبینی ؟! تو ندیـــــــــــــــــدی ؟!ندیــــــــــــــــدی؟!
قاصدک خانه ام سرد و گلی
دلکم پوشالی! آرزویم مثل یک قاصدک سرگردان لحظه هایم به کبوتر ماند گاه ، بربام تو و....... گاه بر بام دگر بنشیند من به آهو ی چموشی مانم وحشی و بی پروا در جسارت شده ام من شهره قلمم آزاد است قفسش ویران است عشق من ایران است
تو قلمی بردار وُ خط خطی کن
حرفهای بی مقدارم

گر که دستم ببرم سوی اِلا !
تا خدا فاصله ها بشکنم از سرّ دعا !
بگذاریدم خوابهای طلایی ام را ببینم !![]()
ژیلا
هردو برای منها شدن از جمع است ازتکرار خودم خسته ام می خواهم نو شوم
ژیلا
ژیلا
ژیلا
ژیلا
ژیلا
ژیلا
ژیلا
ژیلا
ژیلا
ژیلا
| Design By : Pichak |




بادبادک
دلم سخت تنگ است امّا......!
این روزها دلتنگی ها را نمی توان بر بال باد بادک ها هم،
نوشتُ پرواز داد
عقاب گرسنه ،آسمان را بلعیده
و بادبادک های عاشق را ، جویده!
مرا فریاد کن که در خاطرات دورت جا مانده ام
مرا فریاد کن
تا کوهها پژواک صدایت را بمن برگردانند
مرا فرهاد وار فریاد کن
و بر بیستون قلبت نامم را حک کن
تا شیرین گونه آخرین نفس های زندگی را وداع گویم
مرا از خودم رها کن !